اتوبوس راه افتاد رفت طرف بلوار آفريقا هر چه اتوبوس پيش ميرفت غرغر مردم بيشتر مي شد.

جوان شوخ و خون سردي روبروي پيرمرد عصباني نشته بود و مداوم تلاش مي كرد تا اون را آرام كند.

جوان : حاج آقا بگذار  بره شايد حكمتي داشته باشه ...

پيرمرد : يعني چي... همين طوريش هم يك ساعت غيبت خوردم ... سرماه كه از ير حكمت بهمون حقوق نمي دن .

دختر جواني از قسمت خانم ها داد زد و گفت: آقا ايستگاه نفت مي خوام پياده بشم .

پيرمرد عصباني رو به جوان كرد و گفت : بفرما . حالا اين خانم كجا  پياده شه ؟ ديگه نمي تونه ايستگاه نفت نگه داره .

جوان : شايد اينم يكي از حكمت هاش باشه ...

راننده وارد ميرداماد شد. مجبور بود مسيرش را عوض كند. از روي پل رفت و وارد لاين وسط بلوار شد . همه اتوبوس ها از لاين كناري مي رفتند كه مسير اصلي شان

بود وهميشه خيلي شلوغ بود .اتوبوس ايستاد تا  از بريدگي وسط وارد لاين كناري شود. مردمي كه تا قبلا از اين راننده را مورد شماتت قرار داده بودند كه چرا اشتباه رفتي  بايديدن خلوتي لاين وسط و شلوغي لاين كناربه راننده مي گفتند :

- آقا از همين وسط برو ...

- كسي نمي خواهد پياده شه .

و پيرمرد هم كه يك ساعت تاخير در ساعت حضورش افتاده بود گفت : حالاچي كار كنيم ... برو ديگه... از همين جا برو .

راننده از آينه به عقب نگاه كرد و به آن دختر جواني كه مي خواست ايستگاه نفت پياده شود گفت : خانمي كه مي خواست ايستگاه نفت پياده شود كجاست ؟

صدايي نيامد .

 جوان شوخ گفت: فكر كنم پياده شده

راننده : اِ!!من كه نگه نداشتم . از كجا پياده شد !؟

دختر جوان از لا به لاي خانم ها گفت : منصرف شدم ...

راننده با وجدان آسوده از لاين وسط به حركتش ادامه داد. تا رسيد به ميدان ميرداماد . زودتر از دو اتوبوسي كه قبل از خودش راه افتاده بودند .

جوان با خنده به پيرمرد عصباني نگاه كرد و گفت: حاج آقا ديديدي يك حكمت توش هست.

پيرمرد عصباني شد و گفت: من حاج آقا نيستم...

خلاصه راننده تا انتهاي مسير از لاين وسط ميرداماد رفت و همه خوشحال بودند.

جوان با لبخند سرش را به سوي راننده چرخاند و با صداي بلند گفت : آقاي راننده

رفتي مقصد به شركت واحد بگو يك مسير جديد پيدا كردم كه همه مسافران راضي اند.

همه زدند زير خنده .حتي آن پيرمرد عصباني.

«هرگونه استفاده بدون اجازه نويسنده و ذکر منبع ممنوع مي باشد»             نویسنده علیرضا فرمانی